|
وقتی که ... توقف بیجا مانع کسب است (یا) لطفا اینجا آشغال نریزید
| |||
|
یک بار احساس کردم که قبلا در جایی گم شده ام در جایی پرت و بزرگ تاریکه تاریک من به این جور احساسات تعلق دارم یک حس احمقانه تعلق که یقه ام را گرفته و ول نمی کند لعنتی! من به جای دیگری تعلق دارم به یک تاریکی پرت به یک تکه از زمان به جایی که شاید کمی نمناک باشد راستی تو چطور؟ کجا مانده ای؟
[ ] [ ] [ ]
مغز خر خورده ایم که تفاوت مان را منکر می شویم که دم از "بعدا" می زنیم که حماقت قورت داده ایم اما پایبندیم به همه اصول! زکی... !
[ ] [ ] [ ]
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
[ ] [ ] [ ]
[ ] [ ] [ ]
من به نیستی رفتم به یک حس جالب به فـــــــــــــاک ... یه دیوونه ای ما رو دعوت کرده شب شعر ! بعد هم واسم نظر گذاشته خیلی وبلاگت خوشگله و از این چرندیات گفته بیا شب شعر تا ما ازت یاد بگیریم خانوم شب شعریان! برو همون شر و ورهات رو تو جمع آدم های مزخرف و احمق دور و برت بخون ما اهل این ک... و شرها نیستم [ ] [ ] [ ]
گفتی : درد داری، مدام عرق می کنی گفته بودی: جای جوش هایت می سوزد داغ می کنی و بعد سرد می شوی ها! گفتی: دلت می خواهد بمیری؟! بعد هم نق زدی: لعنت به این زندگی شنیدم که: چقدر بدبختی گفتی: بدشانس ترین آدم روی زمین هستی و یک سری مزخرفات دیگر که یادم نیست اما... امروز، همین حالا که جوش، جوشی شده ای الان که چند ساعت از دیدنت می گذرد با صدای بلند می گویم: باش، فقط بمان هیچ چیز برایم مهم تر از این نیست احمق جان!
سرنوشت(به جای پی نوشت یا پانوشت یا هر کوفت و زهر مار دیگری) : تبسم کن خر مراد! تا می در ساغر اندازیم و دور همی، حالش را ببریم [ ] [ ] [ ]
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه گل شکفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوهٔ راهرفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
[ ] [ ] [ ]
راستش را بگو [ ] [ ] [ ]
آخر یک قصه جدی : خون منوچ و گندم راهی پیدا کرده بودند تا در کف سیلو به هم برسند و اگر فاجعه تا این حد هولناک نبود، تمام نشانه های یک عشق واقعی در آن نمایان می شد. این یک اشتباه بود یا نه، کسی نمی داند اما منوچهر به این قصه پایان داد، با سه گلوله سربی. [ ] [ ] [ ]
دلم واست تنگ شده پسر خیلی بی معرفت شدم تازگی ها به یاد همه ۵۰ دیقه های دنیا برای کافی شاپ نشینی ها با اون نفس عمیق و نگاه عجیب برای اون تی شرت های رنگ روشن تا نخورده خوش طرح دلم واست تنگ شده (حتما باس بگم واست نمی گم برایت) پسر کاش می شد برنامه دیرینکینگ بچینین دوباره دلم می خواد دوباره ازت کتاب هدیه بگیرم با هم پیاده روی کنیم و تو ثابت کنی که من آدم منفعلی هستم شرایطم خیلی بد شده باید بهت زنگ بزنم [ ] [ ] [ ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||