تبليغاتX
وقتی که ...
خیال خوبیها درمان بدیها نیست بلکه صدچندان برزشتی آنها می افزاید

اگر "تیتر"، "دنج" بود بازهم تعطیل میشد؟

روزنامه نگاری به مثابه اتهامی پرابهام!

 

 

اوهام هفتگی: تعطیل شد ! خیالتان راحت باشد... آری انگار قرار بود از همین کافه بیست سی متری کاری را انجام دهند که در راس نظام، مملکت داران قادر به انجام آن نبودند. بهتر است خودمان را گول نزنیم. مگر چه کرده بودند در آن کافه ؟ بجز اینکه حرف از  فرهنگ این مرز و بوم می زدند؟ بجز اینکه جلسه رونمایی، پرسش و پاسخ، نقد و بررسی و ... می گذاشتند تا من و شما ببینیم چه نخبه هایی گوشه نشین شدند؟ آقای فلانی تو بگو، چه شد که به همین سادگی از نام و جایگاه این کافه گذشتی؟ چه کار بدی از آنها سر زده بود؟ اصلا یک سوال دیگر؛ اگر نام این کافه، دنج، کنج، گپ و یا هر چیزی بجز تیتر بود باز هم تعطیل می شد؟ آنها که توانایی هیچ کاری را ندارید، دیدید به چه راحتی می شود ده ها استاد دانشگاه، روشنفکر، هنرمند، روزنامه نگار، نویسنده، کارگردان، جانباز، فرزند شهید، عکاس و خیلی های دیگر را یکجا جمع کرد؟ 

 

یادش بخیر در همان محیط چند متری قهوه ای رنگ و روی همان صندلی های چوبی (بقول دوست خوبم علی زادمهر:«صندلی های لهستانی») چقدر یاد گرفتم. غروب که می شد، هر صندلی به یک روزنامه نگار تعلق داشت. یکی از شرق، دیگری از اعتماد، کسی از ... و من حق التحریریه ای که گاهی اوقات خودم را می چسباندم به میزهای دیگر و بجز دور هم نشستن و خندیدن چیزی نمی یافتم. نه خبری از اخبار بود و نه بحث سیاسی. همه چیز سرجای خودش بود و بهنام و بی تا که محیط را دوستانه تر می کردند. وقتی شنیدم می خواهند کافه را پلمپ کنند، دلم گرفت. دوستان خوبی پیدا کرده بودم، بهنام قلی پور و همسرش، علی زادمهر، علیرضا شیرازی، مجید توکلی، عباس حبیبی، محمد عزیز، سینا قنبرپور، میترا خلعتبری و دوستان دیگری که همه آنها را به این سادگی نمی توان در یک وجب جا ملاقات کرد!

 

بار اول، چند سال پیش که هم میهن را تعطیل کردند، به خودم گفتم شاید اینطور بهتر در خاطره ها می ماند و وقتی دوباره تعطیل شد نیز اینطور فکر می کردم و حالا با شنیدن خبر تعطیلی کافه تیتر، کافه روزنامه نگاران، به این باور رسیدم که سالها بعد، شاید اصلا وقتی دولت دیگری روی کار بود، برای فرزندم تعریف کنم:

 

یکی بود یکی نبود... یه روز یه عده تصمیم می گیرن با پادشاه به شکار برن. یکی از اون همه آدم، همیشه یه چیزی یادداشت می کرد و یادداشت هاش رو به پادشاه نشون می داد. تا اینکه ...

 

کافه تیتر اولین و شاید آخرین کافه روزنامه نگاران ایرانی بود و یکبار دیگر بهمان ثابت شد، روزنامه نگاری نه تنها یک شغل و حرفه نیست، بلکه به مثابه یک توهین به نظام و مقدسات و بدتر از آن در زمره اتهامات پر ابهام قرار می گیرد.

خداحافظ کافه تیتر، کافه روزنامه نگاران و روشنفکران. خداحافظ روشنفکری. خداحافظ ...

 

               

 

اوهام نوشت: بله کاوه نازنین! کافه تیتر آدم هایی را دور هم جمع می کرد

که شاید هیچکس تصور نمی کرد روزی آنان را زیر یک سقف ببیند..

کسی فکر نمی کرد روزهای پی در پی هر روز یکی از این چهره ها به کافه بیاید

و بر روی همان صندلی مشهور کنج کافه بنشینند و به عکاس ها لبخند بزنند.

کسی فکر نمی کرد اما کافه تیتر توانست.

 

حرف ۱-وقتی آغوش رفاقت یه تله است / حرف هفت تیر پر رو باور کن ! (یغما گلرویی-باصدای رضا یزدانی)

حرف ۲-هفته نامه اوهام اینبار به تعطیلی کافه تیتر اختصاص داشت و یادداشتهایی که خبرنگاران از خود به یادگار گذاشتند ... شماره چهارم گلباران هم اومد ... تیم ملی امروز به دعا احتیاج داره ... هنوز همه چیز خرابه !

حرف ۳-مسئول ترین وزیر دولت نهم کیست؟ (توجه داشته باشید باید وزارتخانه ها تلفیقی کار کنند!!!)

الف) وزیر نفت و تلگراف و تلفن !

ب) وزیر مسکن و کشاورزی !

ج) وزیر بهداشت، آموزش و فرهنگ و ارشاد اسلامی !

د) سازمان برنامه و ورزش !

حرف ۴-بخورمت !

 

+ نوشته شده در ساعت توسط کاوه |

شنبه : آخرین امتحان رو هم گند زدم. ولی خوبی اش به این بود که تموم شد !

یکشنبه: آقا تورو خدا خانوم خواهش می کنم ... با من مصاحبه کنید !

دوشنبه: جواب این سوال را یافتم :

چگونه می شود به آن که می رود اینسان صبور سرگردان سخت فرمان ایست داد؟

تو سرش می زنی و ازش می خوای که وایسته !!! ***

سه شنبه: کاوه تنها ... کاوه غمگین ... کاوه آغ لا دا گیته !!! (از هموطنان ترک زبان به شدت عذر می خوام! )

چهارشنبه: باز مثه هر شب کسلم ... غصه نشسته تو دلم... تئاتر به جای فوتبال (خودم رو به هنر فروختم !)

پنج شنبه: کراوات، فینال، کل کل، اس ام اس بازی، شیطونی های معمول، کافه تیتر، تنظیم مصاحبه، تعیین تاریخ مسافرت، رویا، پورخوری، مبارک باشه ان شالله، اتاق چینوندن!، تخته نرد، آوین، حزب حامیان ولایت، خبر افتادگی در تمام امتحانات!!!، استاد سالک و مباحثه، پارک، میوه خوری ۲۰هزار تومنی، مامان از ته دل دوستت دارم و کارهایی که نمی شه گفت!!!

جمعه: قرار کوه داشتیم اما من و مونا خواب موندیم، استاد هم خوابش میومد! پیاده روی عصر جمعه با یکی که خیلی دوستش دارم... کافه نشینی، درددل، صدای پای آب (آب، خواب تورا دیده که اینگونه...)، خونه های گاندی و بیست سال آخر عمر استاد!، بوی مرگ و طعم زندگی، دلتنگی و خنده، مرکز خرید ونک، آدمهای این شکلی !!!، هستی، پیاده روی بلوار کشاورز، از ونک تا انقلاب قدم زدن!، جای همگی خالی شاید هم نه ... !

***: موتورگیری به زور باتوم!

حرف ۱-لبخنده تو جانمو مغلوب رویا می کنه ... انگار جهان وامیسته و مارو تماشا می کنه (شهیار)

حرف ۲-هر چی بود نوشتم اما ... گلباران رو بخونید ... تئاتر پینوکیو رو حتما ببینید- مخصوصا دوست خوبم عباس حبیبی در نقش ویلیام بلیک- (تالار قشقایی) ... رئیس ساخته بت سینمای ایران مسعود کیمیایی یادتون نره ...  زیرتیتر رو بخونید (خوبه به دردتون می خوره ! )

حرف۳-چند درصد از مردم کشور از سهمیه بندی راضی و خشنود هستند؟

الف) ۹۹/۹۹ ٪

ب)۱۵۰٪

ج)۲۵۰۰۱۴٪

د)خدا پدرشونو بیامرزه که سهمیه بندی کردن !

حرف۴-اگر ۱۸تیر خبری داشت در خدمتیم!

+ نوشته شده در ساعت توسط کاوه |

اولین حرفی که از سالک  بعد از خبر سهمیه بندی و در اولین تماس شنیدم این بود :

آقا

دو لیتر بنزین

داری ؟

 

 

حرف۱-شاید که آینده از آن ما ...

حرف۲- ...

حرف۳-نظر شما در مورد ... چیست؟

الف) برو خودتو مسخره کن !

ب) لال شدی!؟ چرا حرف نمی زنی !!؟

ج) "وقتی که ..." !!!

د) پس از این زاری مکن ... هوس یاری مکن !!!!!!!

حرف۴-همون مطلب قبلی برای مطلب بعدی ...

+ نوشته شده در ساعت توسط کاوه |



zirtitr :: پایگاه خبری فارسی زبان یوفا ::